بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
شازده کوچولو
شازده کوچولو

حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست...
درباره وبلاگ

موضوعات

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




شازده کوچولو و عکسهای جدید

آخی بالاخره رسیدم به شصت پام خیالم رااااااااااااااااااحت شد

امین محمد نگراااااااااااااااان

وای که لم دادن تو آفتاب چه مزه ای داره

 

آخه توروخدا ببینید که مثل من موهاش خدادادی مدل دار در میاد اونم مدل دیزلی...ههههههه

بالاخره منم تاب بازی کردم...هوراااااااااااااا



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 توسط مامان بهی و بابا علی



امین محمد در لباس و روروئک بچگی های مامانش



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

شنبه 23 ارديبهشت 1391 توسط مامان بهی و بابا علی



امین محمد در قورقورک

قورقورک قریه ایست  فوق العاده زیبا که مزار خواننده محبوب من فریدون فروغی در اونجا واقع شده و از امین محمد این عکسای خوشگل و اونجا گرفتیم.



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

شنبه 23 ارديبهشت 1391 توسط مامان بهی و بابا علی



فقط به خاطر خاله سیم سیم جونم

خاله سیمین جون مامانو ببخش که دیر عکس میذاره آخه خیلی فرصت پیدا نمیکنه

اما اینارو مخصوص به خاطر شما گذاشتیم....بوووووووووووووووووووووس

آدم اختیار دست خودشم نداره از دست این مامان و بابا باید برم زیر پتو یواشکی دست بخورمابرو

اینجا امین محمدو پشت به تلویزیون گذاشتم که نتونه نگاه کنه اما مثل اینکه اون از من زرنگتره!!!!!!!!!!!خنده

پسری خیلی کتاب و دوست داره....

قربونت بشم که تو خواب و بیداری همش مشغول دعا و آرزویی....

 

خاله جونم این عکسا مال دوماه پیش یعنی سه ماهگیمه مامان قول میده زود زود عکسای جدیدترم و بذاره آخه من خیلی بزرگتر شدم اما از دست این مامان....

 



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

چهارشنبه 30 فروردين 1391 توسط مامان بهی و بابا علی



شروع کلاسهای دانشگاه

پسر عزیزم

دو روزه که کلاسهای دانشگاه مامان شروع شده و بابایی مهربون از سرکار میاد خونه و شمارو نگه میداره

سرکلاس خیلی دلم برات تنگ میشه و تا بیام خونه ده بار عکست و نگاه میکنم.

بابایی میگن که شما پسر خیلی خوبی بوده و اذیتش نکردی ...

ممنون از بابا جون و شما که به مامان کمک میکنید تا راحتتر درس بخونه...

 



موضوع : خاطرات شازده کوچولو

چهارشنبه 17 اسفند 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



عکسهای سه ماهگی پسری

 

وقتی دوماد ذوق میکنه...

بابا من نمیخوام زن بگیرم مگه زورههههههههه ...

وقتی دوماد خودش و به خواب میزنه.... قربون این دوماد پستونکی بشم من



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

جمعه 28 بهمن 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



سه ماهگی شازده کوچولو

شازده کوچولوی عزیز

سه ماهگیت مبارک...باورم نمیشه که به همین زودی سه ماه گذشت ....

به روزهای اول که فکر میکنم خنده ام میگیرد که چطور تصور میکردم تا یک ماهگی تو خیلی مدت زیادی طول میکشه...

فکرمیکردم یعنی میشه من عید و ببینم و حالا تقریبا یک ماه بیشتر به عید نمونده و تو هر روز تغییر میکنی...

دستت که مدام توی دهنته...آب دهنت که مثل آبشار روونه...جغجغه هاتو خیلی دوست داری و کافیه یکی از

دستت بگیردشون دیگه گریه امانت نمیده....

اما خوابت و شیرت کمتر شده و همش دوست داری  بغلم باشی...طوری با چشمات دنبالم میکنی که

دلم واسه نگاهت پرپر میزنه ... 

عزیزدلم طبق رسممون برای ماهگرد سه ماهگیت کیک پختم و چندتا عکس خوشگل ازت گرفتم

شکل دومادا شدی نفسم.....

 

 

 



موضوع : خاطرات شازده کوچولو

جمعه 28 بهمن 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



امین محمد در ماهگرد دوماهگی

عزیزدلم تو ابن روز خونه مادرجون عصمت بودیم. من برات کیک پختم اما یهو مهمون اومد و حواس من یه کم پرت شد و کیکت این شکلی شد...

ا

امین محمد در یک روز برفی

من نخوام با خیابون برفی عکس بگیرم کیو باید ببینم...آخه له شدم واااااااااااااااااای

 

امین محمد بعد از یک ماساژ حسابی...

 

آخه من نمیدونم این مامانم چه اصراری داره هی منو  دمر بندازهههههههههههههههه

خسته شدم یکی به دادم برسه...

 

امین محمد و اسباب بازی هاش

من از این خرسه میترسم... ماماااااااااااااااااااااااان

اینم دوست جون امین محمد...دارم با دوستم خصوصی حرف میزنم لطفا فضولی نکنید

 

خواب معصومانه یک فرشته کوچولو....ای کاش ما هم میتونستیم یک باردیگه اینطور آسوده بخوابیم

 



موضوع : عکسهای شازده کوچولو

دوشنبه 17 بهمن 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



کارای شازده کوچولو

عزیز دل مامان

میخوام از کارایی که این روزا میکنی برات بنویسم. هر روز شیرین تر و شیرین تر میشی وحسابی دل همه رو آب میکنی . من که دیگه مرده تم...

اول اینکه همچنان از خواب فراری هستی و نمیذاری اصلا خواب تو چشمای نازت لونه کنه...

حسابی دست وپا میزنی و کلی وول میخوری.چند روز پیش که مادرجون اینجا بود برای بارسوم جغجغه تو گرفتی توی دستت و تکون دادی. هر روز علاقه ات به اسباب بازیهات و بازی کردن بیشتر میشه.

با عروسک آویزای تختت حسابی سرگرم میشی و میخوای بگیریشون .وقتی هم مامان با اون دلقک و خرس مهربونت برات نمایش میده کلی میخندی....

همه میگن مامانی شدی آخه دائم منو با چشمات دنبال میکنی حتی وقتی تو بغل بقیه هستی. وقتی هم مامان بهت میگه بیا بغلم برام دست و پا میزنی و اگه دیر بغلت کنم اشکت درمیاد.

بابایی برات یه پستونک جدید خریده...شما پستونک قبلیت و اصلا نمیخوردی اما این یکی و حتی موقع خواب هم از دهنت درنمیاری و دستت و میذاری روش...نمیدونم چرا ؟نکنه چون صورتی و دخترونه اس خوشت میاد قندبلا...

عاشق ماساژی ...وقتی بابایی ماساژت میده کش و قوس حسابی به خودت میدی و از خودت یه پرانتز کامل میسازی...

یه چیز جالب اینکه انگار از بابایی خیلی حساب میبری آخه اون شب که تو داشتی حسابی لجبازی میکردی و دیگه با پاها و مشتای کوچولوت بابارو میزدی وقتی بابا محکم اسم تورو صداکرد تو درلحظه ساکت شدی ... خیلی صحنه خنده داری بود مامان...بعد اومدی بغل مامان و آروم خوابیدی...

وقتی بابا از سرکار میاد تو حسابی بهش میخندی تا خودتو نندازی توبغلش آروم نمیگیری عزیزم

توی هفت هفتگی وقتی تورو آوردیم سرمیزشام اونقدر خودتو عقب جلو کردی و دست و پازدی که نگو ...چشماتوگرد کرده بودی چشم از میزبرنمیداشتی..آخه همه ظرفا به رنگ زرد و سورمه ای بود وحسابی نظرتورو جلب کرده بود.

موهات یک سانت دراومده و ابروهات پررنگ تر و پرپشت تر و به رنگ قهوه ای شده ... هر روز بانمکتر میشی و من و بابایی رو دیوونه تر میکنی...

همش عاشق اینی که راهت ببرم ...صورتتم حتما به سمت بیرون باشه که همه جا رو خوب ببینی ارتفاعت کم میشه نق نقت شروع میشه...

انگاری دیگه شیر مامان و بیشتر دوست داری آخه دیگه خیلی با شیر خشکت کاری نداری و براش گریه نمیکنی...

و در آخر هزاران بار شکر که سالم و سرحال و شادابی...ماچ



موضوع : خاطرات شازده کوچولو

يکشنبه 2 بهمن 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



واکسن دوماهگی

پسر عزیزم

یکشنبه واکسن دوماهگی شمارو زدبم ...دکتر گفت که ممکنه تب کنی و باید خیلی مواظبت باشم

خاله شکوه هم گفت که بهتره تنها نباشی چون ممکنه خیلی بیقراری کنی برای همین من  و بابایی تصمیم

گرفتیم که بریم خونه آقاجون تا من هم کمک داشته باشم.

روز اول خیلی گریه و بیتابی کردی...من هرکاری از دستم برمیومد برات انجام دادم که آرومتر بشی خداروشکر

اصلا تب نکردی و همین باعث شد حالت زودتر خوب بشه .شب تا صبح خیلی بیدارشدی ولی دیگه گریه

نمیکردی... انگشت منو گرفته بودی و هرچنددقیقه ای میدیدم که یهوتکون میخوری و انگشت منو هم فشار

میدی انگار که یهو دردت میگرفت و بعد چنددقیقه دوباره به خواب میرفتی...

روز دوم یعنی دیروز حالت خیلی بهتر شد فقط گاهی بیتابی میکردی...

و الان هم روی پای مامانی دراز کشیدی و چشم دوختی به پاندول ساعت و داری یه کم غرغر میکنی... قربون این غرغر کردنات بشم منماچ



موضوع : خاطرات شازده کوچولو

سه شنبه 27 دی 1390 توسط مامان بهی و بابا علی



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد